به نام یزدان پاک
میخ اگر چوبی و در سینه ی آهن رَوَد
دانش و منطق به دلِ کور مسلمان رَوَد
کور دلان نور نبینند و نخواهند دید
کِشت نکردند درخت میوه نخواهند چید
جمجمه هاشان نه درآن مغز که قرآن در اوست
مغز ندارد که بیندیشد و فرمان در اوست
چونکه بخوانی تو ز قرآن و وزآن ظلمتش
نیک بیابی که مسلمان سببِ غفلتش
او به خیالش که فراتر شده از دیگران
اهل جهان غافل و او پیش تراست در گمان
کهنه کتابی که درآن شیوه ی عصیانگریست
خیر نشد حاصل از آن منشا ویرانگریست
اهل تعقل نشود قوم مسلمان مگر
تا که نشیند به دلِ انجمن با خبر
بی خبری مست کند قوم مسلمان چنان
آنکه خورَد خون خلایق که مِی است در گمان
داد از این شیوه اهریمنی و بد دلان
کِی شوَد آزاد وطن از کف دیو و ددان
چاره این ظلمت دیرینه فقط دانش است
زانکه در این دین، جهالت خِرَد و خواهش است
آن دم از این خاک رَوَد دین رذالت به در
تنگ شود عرصه ی مسلم که شود دربه در
پند دهم همچو برادر به تو ای هم وطن
موعظه از قوم مسلمان نَشِنو همچو من
یاوه سرایی که شده عادت این قوم ننگ
مهمل این بی شرفان عرصه ی ما کرده تنگ
دور نگه دار ز خود شرّ مسلمان که او
جهل و خیانت شده او را دگرش خلق و خو
ننگ بر آن روز که آمد به زمین دینشان
لعنت یزدان به پیام آورِ چون دیوشان
چون زنِ کافر شده بر قوم مسلمان حلال
قامتِ هر سَرو از این ظلم شوَد چون هلال
دختر نُه ساله کجا بستر شوهر رَوَد
کیست که با دخترکی راهیِ بستر شود
وای بر آن قوم که شیطان شده معبودشان
خانه شیطان شده هم جسم و همی روحشان
#صادق_مبارکی